یک وقت هایی نیاز داری که دلت بگیرد، که بغض گلویت را بفشارد تا باور کنی که هنوز آدمی، هنوز می توانی به خودت امیدوار باشی. یک وقت هایی نیاز داری که بفهمی تنهایی، که دور و برت کسی نیستُ همه رفته اند و تو مانده ای تنهای تنها و تنها خاکستر سردی از کاروان به جا مانده که بیش از امید، زخمت می زند. یک وقت هایی باید دلت بگیرد، یک وقت هایی که تنهایی باید با خیلی از مشکلات دست و پنجه نرم کنی، که می کنی، که می کنی- تنهایی، که می دانی حق نداری کم بیاوری، که بنا نیست کم بیاوری، که امید هیچکس که به تو نباشد امید خودت که به خودت بسته است.بعضی وقت ها میفهمی که تنهایی، که تنهایی باید بجنگی، که کم آوردن مرام تو نیست هر چند هیچ باد موافق اینجا نیست. می فهمی که نیاز به کسی نداری، حرف ها را می شنوی، طعنه ها را، دعواها را، کسی نیست و یادت می اید چقدر دلت پاییز می خواهد و کاخ سعد اباد و درکه و آتیش و دود و ... که چقدر دوستش داری. دلت از آدم ها می گیرد بعضی وقت ها و یادت می آید قبلا چقد زودتر دلت می گرفت و چقد راحت اشک می ریختی و چقدر خودت را بیشتر از این حرفا دوست داشتی. بعضی وقت ها که دلت نگیرد حالیت نیست که خودت نیستی.
من بهار عشق را دیدم ولی باور نكردم
یك كلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر
باد نیست
زندگی چون پیچکی است
انتهایش می رسد پیش خدا
(سهراب سپهری)
تمام باغ راسیاهپوش کرده ام و سیب ها می گریند
آن سیب که در ماتم تو نگرید سیب نیست*

پی نوشت:
*تقدیم به بانوی دوعالم
- اینجاش که گریه نداشت.
- جرا. برای من اینجاش هم گریه داره *
پی نوشت:
*دیالوگی از فیلم کتاب قانون
بعد از چهار سال اینقدر چیزای مختلف توی ذهن آدم هست كه موقع گفتنش كه می رسه ترجیح میده ساكت بمونه!